تبليغاتX
حیاط خلوت
خیلی دور، اما نزدیک


مي خواهمت چنانكه شب خسته خواب را،

مي جويمت چنان كه لب تشنه آب را،

محو توام چنانكه ستاره به چشم صبح،

يا شبنم سپيده دمان آفتاب را،

بي تابم آنچنانكه درختان براي باد،

يا كودكان خفته به گهواره تاب را،

بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل،

ياآنچنانكه بال پريدن عقاب را،

حتي اگر نباشي مي آفرينمت،

چونانكه التهاب بيابان سراب را،

اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي،

با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را.

قیصر امین پور

نوشته شده توسط محمد در ساعت 0:41 | لینک  | 


آقای پسر رفته کلاس اول.هر روز عصر با هم جلسه مشق داریم.مثل بچگی های خودم: بی حوصله و سر هم بندی کار و غیر جدی.یه صفحه مشق ساده مثل:"دددددددددددددددددد" یک ساعت تموم طول می کشه! دیروز به مادرش گفتم:" چه قدر وقتمون گرفته می شه این جوری.چه کنیم؟" آقا در اومده که:"من یه فکر خوب دارم." و در مقابل نگاه کنجکاو من و خانم ادامه می ده:"از این به بعد من معلم می شم و تو می شی شاگرد.خطت هم که بد نیست.این طوری زود تر تموم می شه!"
نوشته شده توسط محمد در ساعت 19:26 | لینک  | 


مرحوم پدرم عضو نيروی انتظامی بود.مردی روستايی با همه روحيات و خلقيات روستايی در لباس پليس.خانه سی و چند متری مان در محله جنوبی تهران محل مراجعه همه کسانی بود که او را می شناختند و فکر می کردند می تواند گرهی از مشکلاتشان باز کند.روزی و شبی نبود که کسی در خانه مان را نزند و کاری و باری نداشته باشد.از ساکنان محله های دور تا همسايه ها تا اقوام تا اهالی روستايمان که کيلو متر ها با تهران فاصله داشت.همه هم با کوله باری از انتظارات و مشکلاتی که شايد حل خيلی از آن ها در حد توان او نبود.يکی آمده بود امتحان رانندگی بدهد.يکی با زنش دعوا کرده بود.يکی به دادخواهی ظلم ارباب آمده بود و ديگری برای ديدن پسرش که سرباز ممنوع الملاقاتی بود در پادگانی دور افتاده در حومه تهران.و ديگری زن بی پناه همسايه مان بود که يک روز در ميان شوهر معتادش را می گرفتند و او سراسيمه در خانه تنها مرجعی را که می شناخت می کوفت.بگذريم از دعوا های محلی بين کسبه و همسايه ها که در هراس از روابطی که در کلانتری های آن زمان وجود داشت، برای رسيدگی و حتی قضاوت به خانه ما می آمدند.و اين تنها پدر بود که با احساس مسووليت فراوان جواب تک تک آنها را می داد و  تا جايی که توان داشت در حل مسايلشان می کوشيد و واقعا جلو خيلی از غايله های بزرگتر را می گرفت.همه دعوا ها در خانه ما به آشتی کنانی شيرين و به ياد ماندنی ختم می شد و نوع مواجهه اين مرد روستايی با موضوعات گاهی نه چندان ساده، چنان فضايی از تفاهم و همدلی ايجاد می کرد که شيرينی خيلی از آن ها را بعد از حدود سی سال هنوز در خاطر دارم.باوری که از کودکی در من پديد آمد اين بود که يک مامور ساده پليس می تواند مسايل يک قوم و محله و روستا را حل کند و کمک حال اطرافيانش باشد.با همين باور بزرگ شدم و بعد از بازنشستگی پدر و با ورود به اجتماع، هر چه پيش رفتم، مصاديق اين باور را کمتر يافتم.
نوشته شده توسط محمد در ساعت 0:2 | لینک  |